ز من مپرس که در دست او دلت چون است
از و بپرس که انگشتهاش در خون است
((سعدی ))
امروز
اول دی ماه است
پس از یک شام طولانی
هیچ کس نمی داند
در گیر ودار بلند پروازی هایم
با همین دست ها
تکه تکه کرده ام
پرنده ای را که به ابرهای سپید سر می سایید
و تو
سپری می کنی
بهار
تابستان
پاییز
و زنی را
که در سیبری چشمانت محکم ایستاده است
امروز
تکه تکه ابرها
پاره ای از تنم می شوند
و فردا در ساقه و تن درختان برگ برگ فاش می شوم
و تو سپری خواهی کرد
بهار
تابستان
پاییز را
بدون زنی که یخ هایش آب نشد
امروز
تو می رسی به پروازی
که از میان غازهای سپید می گذرد
من همان دست هارا برایت تکان می دهم
و پس از شام
می نشینم به خواندن فصل های طولانیم
پ.ن : زنده باد اصغر فرهادی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 20:3 توسط gilani
|
این شعر گرچه قدیمی است اما برایم همیشه تازه ست
مادرم
لابه لای ازدحام
با کفش های سپید
در دنیای کوچکش گم می شود
او
هر روز
گوشه ی خالی آیینه جای کسی راپر می کرد
و
لبخندی سرخ بر لب می کشید
من
پیدایش می کنم
پشت چروک های تازه ام
هر روز
که روبروی آیینه کنار تر می ایستم
تا دخترم قد کشیدنش را بهتر ببیند
و دنیای من
بهشت گمشده ای ست
زیر قدم های سپید زنی
که جای دو نفر نقش بازی کرد
بی آنکه کسی برایش کف بزند
+
نوشته شده در شنبه دهم دی 1390 15:17 توسط gilani
|
خدایا
آنچه دیر می خواهی بر من
زود نخواهم
و آنچه زود می خواهی
دیر مایل نباشم
و اما شعر
سر گردانم
رصد نمی شود حفره هایی که در دلم نشسته است
چه آتشفشانها در گلویم فوران نمی کند
این سو
آن سو که گداخته می شوم
با این همه
هر بار می افتم و زمین نمی خورم
به دست هایش پی می برم
قمری که در جاذبه اش شناورم
قرنهاست مثل خورشید می درخشد
۱. فرازی از دعای عرفه
۲.این شعر تقدیم شده به قمر بنی هاشم
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390 19:19 توسط gilani
|
در زندگی زخم هایی ...
(( صادق هدایت ))
مثل خوره
در انزوا
صبر به استخوانم رسیده است
خیال می کنم
پیدا می شود پاره ی دیگرم
و خط های موازی کف دستم
در نقطه ای دور بهم می رسند
...
مثل باران
در دل کویر لوت
...
می نشیند روبه روم
در کافه ای که جادهای دور به آن می رسند
و من لوتی تر از آنم که زیر لب شکایت کنم
(( عشقت مرا کشت ))
و چقدر دوست داشتن بهتر است
وقتی به تمام زبان های دنیا فریادش می زنم
پاره
پاره
حنجره ام شعر می شود
از گلوی کسی پایین می رود
که دوست داشتن را
در میان خطوط میخی
از لابه لای استخوانها پیدا کرده است
و در کافه ای دور می نشیند
با خیال راحت
شعر هایم را به زبان می آورد
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390 15:40 توسط gilani
|